.
صفحه اصلي آرشيو جستجو پيوند ها تماس با ما
 

آخرین عناوین
گوشه ای از سفرنامه ادیسون، درراه رسیدن به اداره برق شهر رشت!

شمال نیوز: قاسم خوش سیما - سال ۱۸۸۰ به همراه ولتا و فارادی به شهری در سواحل دریای طبرستان از کشور ایران رسیدیم.شهری آباد در مجاورت بندر پیربازار و با کوچه های مواج و چاله چوله های پرآب که پاشیدن آب از ماشینهای عبوری ولتا را متعجب وعصبانی میکرد.غروب آفتاب نزدیک بود و نگاه به تاریکی شهر چشمان من و ولتا را گرد می نمود.فارادی که نگرانتر از ما نشان میداد پرسید:
ـ هی توماس یعنی اختراع ما به این شهر ساحلی نرسیده،چرا اینجا به این تاریکی و این کوچه ها چنین سیاه و مانند جهنم است؟

چیزی نگفتم و به علامت تعجب فارادی را نگاه کردم!
ـ سوال جالبی پرسیدی توماس،کوچه های آفریقا و حتی جنوب رواندا را هم به این غمگینی ندیدیم.

جواب دادم:
ـ نه، انگار اینجا برق دارند چون اگه خوب نگاه کنید سوسوهایی از کوچه ها پیدا میشه، ببین خونه ها و مغازه ها هم انگار برق دارند.

ـ بچه ها موافقین سری به داخل این شهر بزنیم و در مورد آفیس برقشون تحقیق کنیم؟
ولتا این را گفت و همه موافقت کردیم تا سری به اداره برق آن شهر تیره و تار بزنیم و بدانیم چرا کوچه وحتی خیابان هایشان چنین کم نور و مانند جهنم است.

پس از کمی اطراق از جا برخاستیم و با پوشیدن چکمه های چرمی کوله هایمان را بردوش گذاشتیم و کلاه بر سر ،چترها را عصایمان کردیم و از کنار محله ی تاریکی در ورودی شهر به نام ” خمسه بازار” هم گذشتیم.

کم کم همه جا کاملا تاریک می شد و چشم، چشم را نمی دید. طرف مقابل خیابان و در تاریکی، تابلوی اداره ای به نام ” اداره نوغان ” را به زحمت دیدیم و نوشته هایش را خواندیم.ولتا و فارادی مدام از تاریکی شهر غر می زدند تا اینکه کورمال کورمال به میدانی دیگردر مجاورت هتلی به نام هتل اردیبهشت رسیدیم.

ولتا گفت: ـ توماس اینجا هنوز همان لامپ های کم نوری رو استفاده می کنند که فارادی آنها را دور انداخته بود.فارادی از توهین به لامپهای پرمصرف ” تولیدی کارگاه لامپ سازی اش” به خشم آمد و با چتری که در دست داشت محکم بر سر ولتا کوبید و با عصبانیت جواب داد:

ـ مردم این شهر خصوصا آفیس برقشون آدمهای قدر شناسی هستند،لامپ های من حرف نداشت پسر،من سال ۱۸۷۸ این لامپ ها رو دور ریختم چون فقط مصرفش زیاد بود ، زود زود میسوخت و قیمتش گرون در می اومد وگرنه مشکل دیگه ای نداشتند! ببین لامپ کنار اون مجسمه رو خوب نگاه کن،من اونو شب عروسی عمه ام به سفارش مادرم که با عمه ام لج کرده بود به شوهرش هدیه دادم،،اما اونا سال ۱۸۷۵ لامپ کادویی رو به ما پس دادند و گفتند نمی خوان، اما نمی دونم چطور سر از این شهر ساحلی درآورد؟

ولتای خشمگین دستی به سرش کشید و سپس دستش را طرف نور ضعیف لامپ های خیابان گرفت:
ـ بیا، بیا ببین اینقدر لامپات ضعیفن نمیشه دید سرم زخم شده یانه؟

ـ سرت خون اومده،کو ببینم؟
من و فارادی خواستیم دست ولتا را چک کنیم تا ببینیم خونی است یا نه اما با اینکه در فاصله چند متری چراغ برق ایستاده بودیم چیزی مشخص نبود.ـ کو خون کجاست ولتا؟ ـ مرد حسابی یعنی من دارم دروغ میگم؟ ـ بله که داری دروغ میگی، تو از اول سفر اینطوری ادا در آوردی! ـ برو بینم بابا با این لامپایی که اختراع کردی! ـ خودت برو مردک نمک نشناس!

ـ آقایون…آقایون… دعواهاتون رو بذارید بعد ازسفر،ما اومدیم از مسافرت به این شهر لذت ببریم.
وساطت من کارساز نشد و فارادی کوله پشتی و پتویی که به حالت لوله ای روی آن بسته بود را به سرعت پائین گذاشت، طرف ولتا حمله ور شد و او را در کنار میدان به زمین زد.

ـ لامپ های من خوب نیستند مردک؟ ولتا که در حال خفه شدن بود با سختی مشتی بر صورت فارادی کوبید و با مشقت جواب داد: – اگه لامپات خوب بودند به درد عمه ات می خورد و اونا رو پس نمی داد.

فارادی که زانوهایش را به سفتی بر سینه ی ولتا فشار می داد با تقلا جواب داد: – تا چشات دربیاد،حالا می بینی اداره برق این شهر تاریخی، لامپای عروسی عمه ی منو هنوز دارن استفاده می کنند.

ولتا نهیبی زد و با بدبختی خودش را بلند کرد.فارادی به کناری پرت شد و ولتا که جوانتر و چابکتر بود بر روی سینه اش نشست.به سختی نفس نفس می کشید. – ببین پیرمرد اگه این لامپای در پیت تو بدرد بخور بودند این شهر اینطوری مثل جهنم تاریک نبود. ـ حرف دهنتو بفهم ولتا …

باید کاری می کردم،به سختی آنها را از هم جدا و خواهش کردم دست از نزاع بکشند و سفر را کوفت نکند.ـ چه خبر شده،دعوا سرچیه؟ هر سه نفر به طرف صدا برگشتیم و مرد میانسالی را دیدیم که انگار نظاره گر کارهای ما بود.

ـ چیزی نشده،شما نگران نباش ما حلش می کنیم.مرد که از جواب من قانع نشده بود همچنان سه نفرمان را با کنجکاوی نگاه می کرد، دست در جیبش انداخت و چراغ قوه ای بالا بلند را از آن درآورد و نورش را به چشم تک تک ما انداخت و با نگاهی متعجب به سرتاپای ما گفت: – چراغای بی صاحاب خیابون که نور ندارن،بذار با این چراغ قوه ببینیم شما کی هستین، اینجایی نیستین اگه کارگر ” برنج بین” هستین بگم زمان بریدن برنج تموم شده!

لبخندی زدم و در حالیکه ولتا و فارادی لباسهایشان را سروسامان می دادند پیپم را روشن کردم و با نگاه به صورت آن مرد جواب دادم. ـ من توماس آلوا ادیسون هستم مخترع و بازرگان آمریکایی که اختراعات زیادی مانند دهنی ذغالی تلفن، ماشین چاپ، میکروفن، گرامافون، دیکتافون، کینتوسکوپ (نوعی دستگاه نمایش فیلم)، دینام موتور و لاستیک مصنوعی رو به نام خودم ثبت کردم و مهمترینش اختراع لامپ رشته ای هست اما مردم به اشتباه فکر می کنند من برق رو اختراع کردم.

ایشون آلساندرو ولتا هستند،متولد میلان ایتالیا که میخواستند اونو مخترع باتری معرفی کنند اما خودش هم قبول داره باتری در سرزمین بین النهرین و توسط ایرانی ها اختراع شده، ولتای ما با اینکه اختراعات زیادی در مورد الکتریسته داشتند اما اختراع اصلی شون پیل الکترو شیمیای، الکتروسکوپ و ترکیب لاوازیه هست.

پک عمیق تری به پیپم زدم و ادامه دادم اون آقا هم که سرتاپاش گلی شده مایکل فارادی فیزیک دان و شیمی دان اهل لندن در انگلستان هستند و مخترع ژنراتور، که بیشتر از همه ما به مخترع بودن برق نزدیکترند.

احساس کردم پیر مرد چیزی از حرفهایم را متوجه نشد.خندید و گفت: ـ ارواح پدرت شما ها کارمندای همین اداره برق ما هستید، تو ادیسونی و این همه صلواتی که ما می فرستیم واسه تو میاد یا بین اینها هم تخس میشه؟ حالا که من چیزی از حرفهای او و اینکه چه ربطی به روح پدرم داشت نمی فهمیدم جواب دادم: – چطور مگه؟

جواب داد: آقا ارواح پدرت یه کاری واسه من بکن این اداره برق پدر منو درآورده،سی پنج سال پیش اتاق و ایوانی درست کردم هنوز به من برق ندادند.من ولتا و فارادی با تعجب به او نزدیک شدیم و با نگرانی و دهان هایی باز پرسیدم: – چرا چی شده پیرمرد آیا منزل تو در مسیر بادهای” نتزلات ” الکترومغناطیسی زمین قرار گرفته یا اینکه عمود بر”هنتاذلا “خورشیدی هست و امکان انتقال الکتریسیته به اونجا وجود نداره؟پیر مرد به حالت گریه بر زمین نشست و گفت: ـ نه بلا می سر، نه تی قوربان بشم، اول گفتند باید کد پستی و کد ملی ۱۰ رقمی داشته باشی آوردم گفتند ۱۰ رقمی ضعیفه باید ۲۰ رقمی بیاری بعد از اون گفتند قبض برق یکی از همسایه هاتو بیار منم یه همسایه داشتم که سالهاست با اون قهرم .پول کنتور رو از من گرفتند چند سال بعد گفتند کنتور نداریم، گفتند باید ۲۰۰ مترکابل بخری با هزار بدبختی خریدم گفتند باید ” وینچ ” بخری، وینچ خریدم گفتند باید “دم خوکی” بخری،چند سال پیش دوتا از کلیه هامو فروختم اونم خریدم الان دیالیزی هستم ولی میگن باید یه تیر برق سیمانی هم تهیه کنی تا ما برقت رو وصل کنیم دیگه نمی دونم چه خاکی بر سرم بریزم. پیرمرد گریه می کرد که ادامه داد: می ترسم خودم و زن و بچه هام بمیریم و برق به خونه ما نیاد.

نگاهی به پیپم کردم که دیگر دود نمی کرد.با اندوه دوباره آنرا روشن کردم.پیرمرد با گریه از ما سه نفر می خواست کاری برای او بکنیم و با هق هق ادامه داد: ـ قرار بود ” تامینی ” واسم کنتور برق بگیره اما رای نیاورد و ما هنوز با چراغ گرد سوز زندگی می کنیم.من همراه ولتا و فارادی همدیگر را نگاه می کردیم و قطعا هرکداممان به تحقیقاتمان در زمینه های مختلف علم الکتریسیته فکر می کردیم و چیزی که از آن سردر نمی آوردیم این بود که در در این علم پیچیده مبحثی به نام ” تامینی” چه معنایی داشت،آیا دانشمندان این شهر ساحلی به کشفیات پیشرفته تری در فیزیک دست پیدا کرده بودند که دنیا از آن بی خبر مانده بود؟؟؟….

 

 


ایمیل مستقیم :‌ info@shomalnews.com
شماره پیامک : 5000592323
 
working();

ارسال نظر :
پاسخ به :





نام : پست الکترونیک :
حاصل عبارت روبرو را وارد نمایید :
 
working();

« صفحه اصلي | درباره ما | آرشيو | جستجو | پيوند ها | تماس با ما »
هرگونه نقل و نشر مطالب با ذكر نام شمال نيوز آزاد مي باشد

سامانه آموزش آنلاین ویندی
Page created in 0.056 seconds.